درخواست من از خداوند
خدایا!
کاش میتوانستم آنگونه زندگی کنم که تو میخواهی و آنگونه شخصیتی باشم که تو میپسندی!
خدایا!
کاش میتوانستم آنگونه زندگی کنم که تو میخواهی و آنگونه شخصیتی باشم که تو میپسندی!
نیمخواستم بنویسم، ولی بعضی وقتا باید نوشت و حرف های دل را با کسی شریک کرد. اینجا جایی است که من حرف های تنهایی خود را مینویسم.
امروز صبح که دفتر آمدم حالم خیلی گرفته بود. اصلا حال و حوصله کار را نداشتم. هر روز در موتر همراه همکارا مزاح و شوخی میکردم ولی امروز حوصله صحبت کردن را نداشتم. با خودم فکر میکردم که شاید امروز شهادت حضرت فاطمه زهرا باشد، میدانستم که ایام فاطمیه است ولی دقیق نمیدانستم که تاریخ قمری چند است (به برکت کار دریونسکو!!!). در گوگل سایت های مذهبی را سرچ کردم که با خبری ناخواسته و ناراحت کننده مواجه شدم...
آیت الله العظمی بهجت به لقاالله پیوسته است. اگرچه زیاد در باره آیت الله نمیدانم، ولی بعضی چیزا حسیه و میدانم که آیت الله .... خوب بگذریم. خیلی حالم گرفته است. خدایا در این دنیائی که آدمای خوب یکی پی دیگری میروند، ما چرا میمانیم؟ برای چه؟
یونسکو به عنوان سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی ملل متحد، هر سال روز آزادی مطبوعات را در سراسر جهان و در افغانستان تجلیل میکند. امسال هم در کابل در تاریخ سوم ماه می این روز تجلیل شد. بگذریم از اینکه چه اوضاعی در بین ژورنالیستان افغانستان وجود دارد، و بگذریم از اینکه وزارت اطلاعات و فرهنگ در این ارتباط چه نقشی دارد- به هرصورت مراسم تجلیل گردید. اگر چه اتحادیه ملی ژورنالیستان این روز را به اعتراض به در بند بودن چندین تن ژورنالیستان و عملی نشدن قانون رسانه ها تحریم کرده بودند، در حدود 150 تا 200 تن اشتراک کننده از قشر رسانه ها در محفل حضور داشتند. وزیر اطلاعات و فرهنگ، روسای چندین اتحادیه های ژورنالیستی دیگر و چند نفر از نمایندگان پارلمان (طبق معمول) در مجلس بودند.
سوال من اینجاست:
این نشست ها در هوتل مجلل سرینا، چه فایده ای به حال ژورنالیستی دارد که در مناطق پر آشوب جنوب در حال تهیه گزارش است؟ یا در یک ولسوالی دور افتاده وقتی کسی جرات صحبت کردن بر علیه ولسوال و قوماندانان محلی را ندارد، جشن آزادی مطبوعات و آزادی بیان در هوتل شدیدا تحت تدابیرامنیتی در کابل چه کمکی به حال شان میکند؟
جواب که به ذهنم میرسد:
این مراسم برگزار گردید و کسی شاید به سوالات بد بینانه من فکر نکرده بود. اشتراک کننده گان در مراسم به خاطر دلایل ذیل در مراسم بودند:
یونسکو چون برای برگزاری مراسم پول داشت بایدخرج میکرد، رئیس یونسکو آمده بود و بیانیه داد- گفت آزادی خوب شده است و خوبتر باید شود!
وزارت اطلاعات و فرهنگ اگر چه اعتقادی به آزادی مطبوعات و رسانه ها ندارد باید در مراسم حضور میداشت، وزیر در بیانیه اش چندین بار کلمات "ازادی مطبوعات و بیان" را استفاده کرد!!! اگر چه گفت که (بعضی رسانه ها از خارج تمویل میشوند)
اتحادیه های ژورنالیستی با عناوین مختلف باید خود شان را در این روز نشان میدادند و در مراسم حضور داشتند. با لباس های شیک و نکتای دار، خوب با کلمات آزادی و مطبوعات جمله بندی کردند،
عده ای دیگر هم به نام ژورنالیست همین که دعوت نامه ای به دست شان رسیده بود، (خصوصا در هوتل سرینا!!) تشریف فرما شده بودند،
خبرنگاران و عکاسان هم برای این که برای تهیه خبر چیزی داشته باشند، آمده بودند،
نتیجه گیری:
چون مراسم آزادی مطبوعات در کشور های دیگر تجلیل میگردد در افغانستان هم باید تجلیل میگردید!
تنها فرق برگزاری مراسم در کشور های دیگر و افغانستان در این است که در جاهای دیگردولت میزبان است و خرج میکند و افتخار به آزادی مطبوعات هم دولت میکند. در افغانستان یونسکو خرج میکند، یک تشکل ژورنالیستی میزبانی میکند، و یوناما به آزادی مطبوعات و بیان به عنوان دستاورد افتخار میکند. دولت هم بیکار نمینیشیند و از حامیان بین المللی تشکری میکندو در ضمن میگوید که تمویل بعضی از رسانه ها شفاف نیست!
در کشوری زندگی میکنم که در آن باید یک ملت زندگی کند، اما در حقیقت چیزی به نام ملت در این سرزمین نیست. گروه های از مردم یا بهتر است بگویم نژاد های مختلف، در سرزمینی به نام افغانستان زندگی میکنند. در مراسم های رسمی از شرم رسانه ها، و به خاطر حفظ پست و مقام داد از ملت و وحدت زده میشود، ازملت غیور افغان، از این که ملت غیور افغان در طول تاریخ سربلند زندگی کرده است. هر جا واژه ملت سربلند و ملت غیور افغان میشنوم. خواننده که های که ستاره هنر شان در خارج از مرز ها ظهور کرده است، در آهنگ های شان از ملت غیور نام میبرند، و نام اقوام مختلف را در اشعار شان تکرار میکنند، پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، نورستانی، و بقیه. اما افسوس که ملت شدن در آهنگ و شعار نه بلکه به عمل و همدلی ضرورت دارد.
در هزاره سوم، افغانستان میخواهد که با حمایت نیرو های مسلح 37 کشور، دموکراسی و ملت شدن را شروع کند. کنفرانس بن با نیت تغییر دادن افغانستان به افغانستان واقعی تشکیل شد. حامد کرزی آمد، طالبان سقوط کرد، ملیارد ها دالر به افغانستان سرازیر شد و افغان های خوش باور مثل من فکرمیکرد که واقعاً بعد ازگذشتن بیست و چند سال از عمرم صاحب کشور میشوم. اما نشد! صاحب کشور شدن آسان نیست. طالبان باز هم پیدا شد، جنگ که قرار بود از بین برود، نرفت و باز هم جایش را درکشور جنگ زده افغانستان باز کرد. گل امید جوانه نزده پژمرده گشت. اینبار شورش، القاعده، آیساف حملات انتحاری و انفجار کابوس شد، برای ملت پر غیور و سربلند افغانستان!
قهرمان یک قوم که تصمیم گرفته شد، قهرمان ملی کشور باشد، خائن ملی اقوام دیگر است. و قهرمان ملی این قوم، خائن ملی برای قوم دیگر! قهرمانانی که در جای جای این وطن خراب شده، آثار قهرمانی شان نمایان است.
کشور من آنقدر احساس کش و استعدا کش است که هیچ کسی در این جا آنقدر رشد نمیکند تا یک پروژه بسیار کوچک را رهبری کند، موی زرد های خوش صورت برای کمک میایند و در اینجا خرابکاری میکنندو کار یاد میگیرند، و ما ملت غیور افغانستان باور مان شده است که ما نمیتوانیم و اگریکی از ما فکر کرد که میتواند، ما دیگران به وی این اجازه را نمیدهیم! هر طرفی مشاورین خارجی است و روسای خارجی، افغان ها هرگز کوشش نمیکنند که کار یک خارجی را انجام بدهد، بلکه کوشش میکند تا یک هموطن او به قدر کافی رشد نکند تا بتواند به جای یک خارجی کار کند! باید پذیرفت که ما یک ملت با غرور استیم. همدیگر را تحمل نمیکنیم اما خارجی را تحمل میکنیم. باید بپذیریم که ما یک ملت بسیار با غرور استیم که نتوانستیم تجاوز شوروی را به کشور پذیرفته و با مبارزه خستگی ناپذیر ابر قدرت شرق را از کشور بیرون کردیم. بعداً غرور ما را گرفت و نتوانستیم بپذیریم که یکی ازما بر دیگری رئیس جمهور باشد، برای ما خارج از توان و تحمل بود که کسی دیگر از خود ما منظورم کسی به نام افغان با تعلق به قوم دیگر به عنوان وزیر به ما حکم روائی کند. شروع به کشتن همدیگر کردیم. جاهایی را که قشون سرخ منجمله کابل را که نتوانسته بود ویران کند، افغان های با غرور ویران کردند. یک عده دیگر از این ملت شریف و با غیور به نام طالب که سهم کمتری را عاید شده بود، آمد همه را از میدان نبرد بیرون کرد و رفت. بعد از گذشت زمانی، افغان های که از جنگ بیرون شده بودند و از طریق جنگ به قدرت نرسیده بودند، با پشتیبانی 37 کشور خارجی کشور را مجدداً تصرف کردند. و اینبار با یکدیگر توافق کردند که دیگر کابل را ویران نکنند، بلکه به همدیگر لقب و عنوان بدهند. یکی بابای ملت شد و دیگری قهرمان ملی. فاتحان با غرور جنگ با شوروی، با ذلت تمام با پشتیبانی آمریکا و کشور های دیگر هموطنان طالب شان را از قدرت خلع کردند، یک وزیر شد و دیگر اش وکیل. یکی انجو سالار شد و دیگری اش کوکنار سالار.
حالا نمیدانم که کشورم را با چه چشمی ببینم؟ آیا میتوانم بگویم که من کشوری دارم؟ اگر دارم، من برای کشورم چه میکنم؟ من افغان با غرور که احساس قومیتم بر احساس وطن دوستی ام غلبه میکند!
بدون شک جای بسی شکر گزاری است که در چند سال اخیر درسراسر افغانستان و به خصوص در شهر کابل، تشیع و عشق به آزادی و کربلای حسین شکوه، جلال و عظمت خاص خود را که در تاریخ افغانستان بی سابقه است، پیدا نموده است. اکثر میادین و سرک های اصلی کابل در دهه اول ماه محرم سیاه پوش شده است، همه جا صدای نوحه حسینی شنیده میشنود. اما جای تاسف است که آنگونه که باید و شاید از انقلاب حسینی و از عشق به حسین و اندیشه های حسین به نحو احسن استفاده نمیگردد. سوال که امسال در ذهنم نقش بست و هنوز نتوانسته ام جواب دقیقی برایش پیدا کنم این است که چطور و چگونه میتوان از شور حسینی و از عشق به حسین و انقلاب حسین جهت اصلاح و ترقی جامعه و به خصوص نسل جوان استفاده کرد؟ چگونه میتوان در شیوه زندگی جوانی که با عشق در روز عاشورا بدنش را با تیغ خونین میسازد، با استفاده از همان عشق و همان شور تغییر مثبت ایجاد کرد؟ چرا در حسینه و تکیه خانه ای که در روز های محرم جای سوزن انداختن پیدا نمیشود و جمعیت کثیری که اکثر قریب به اتفاق آنرا جوانان تشکیل میدهد، در روز های غیر محرم و در نماز های جماعت شاهد حضور حد اکثر چند ده نفری اکثراً کهن سال میباشد؟ چرا ما عاشق امام حسین و کم توجه به نماز استیم، در حالیکه امام حسین در ظهر روز عاشورا و در حال نبرد با یزیدیان توجهش به نماز بود؟ چرا (بنا بربعضی از روایات) امام حسین در اثنای نبرد روز عاشورا، برای خواندن نماز سروقت از دشمن مهلت گرفت، و ما در ظهرعاشورا به جای خواندن نماز سروقت بدن خود را خون آلود مینمائیم؟
در عصر عاشورای امسال در حسینیه که بودم، از فرط جمعیت زیاد جای برای نشستن نبود، (شاید نزدیک به دو هزار زن و مرد) همزمان با اذان مغرب مراسم به پایان رسید. از آن جمعیت کثیربرای اقامه نماز تعداد کمی (حد اکثر صد نفر) اشتراک داشتند.
محرم امسال هم آمد و دارد تمام میشود، چه تاثیری محرم بر رفتار ما خواهد گذاشت؟
روز پنج شنبه به عنوان کارمند یونسکو در مراسم روز سازمان ملل که در فاکولته حقوق دانشگاه کابل برگزار گردید اشتراک نمودم. بخش های مختلف سازمان ملل هرکدام مواد چاپی شان را جهت توزیع در بین دانشجویان آماده کرده بودند تا بعد از این که مراسم اصلی در داخل سالون با اشتراک کننده گان بلند رتبه علمی، فرهنگی و سیاسی به شمول نماینده خاص سرمنشی ملل متحد آقای کای آیده به پایان رسید در بین دانشجویان اشتراک کننده توزیع نمایند. من هم مسئول پخش مواد چابی یونسکو، شامل بروشور، چند عنوان کتاب مختلف و مجله بودم. تعداد دانشجویان هرلحظه زیاد تر میگردید... در یک چشم به هم زدن دانشجویان در حالت غیر قابل وصفی به طرف میزها هجوم آوردند و شروع به تاراج مواد چابی گردیدند. برای من به عنوان یک افغان این صحنه بسیار درد ناک و شرم آور بود، که دانشجویان ما دارای این چنین رفتاری باشند. خصوصا که چند خارجی هم نظاره گر صحنه بودند. هر کس را میدیدی که دست هایش را از مجله و بروشور پر کرده است، هیچ کس نمیدانست که دقیقا چرا میگیرد، ولی همه گی در کوشش بود که مقدار زیاد تری از غنیمت سازمان ملل به دست بیاورند. قبل از این که مراسم در داخل سالون به پایان برسد، اثری از به اصطلاح نمایشگاه مواد چاپی بخش های مختلف سازمان ملل نبود، محل تقریبا حالت یک میدان جنگ را پیدا کرده بود که فقط مقداری کاغذ پاره و چند میز شکسته در آن باقی مانده بود. این که دانشجویان ما چرا این رفتار را کردند، آنهم در فاکولته حقوق، میتوان نتایج ذیل را استنتاج نمود:
1. اصولا رفتار افغان ها را نمیتوان پیش بینی کرد، فرق نمیکند که دانشجو باشند یا بیسواد.
2. رفتار دانشجویان حقوق نشان داد که مشکل افغانستان حد اقل در 30-40 سال آینده نیز حل نخواهد شد.
3. اگردیگران میگیرند من چرا نگیرم؟ اگر دیگران بی ادبی میکنند من چرا نکنم؟
4. دانشجویان یا محصلین عزیز آنقدر سرگرم بحث با ارزش پوهنتون و دانشگاه بوده اند که یاد شان رفته است نزاکت های اجتماعی را یاد بگیرند.
5. دردانشگاه مثل دیگر بخش های افغانستان احساس حکومت میکند، نه منطق.
6. احساس مسئولیت پذیری و جمع گرائی وجود ندارد، هیج کدام آبروی دانشگاهی را که در آن درس میخواندند در نظر نگرفت.
7. اگر خدای نکرده فجایع دهه هفتاد خورشیدی بار دیگر تکرار گردد، این دانشجویان باعث تغییر میگردند یا بخشی از فجایع؟
8. آیا میشود رابطه ای بین بلند بودن قیمت مواد سوختی و هجوم دانشجویان فاکولته حقوق به طرف مواد چاپی پیدا نمود؟
9. در دانشگاه حقوق در ظرف چند دقیقه چندین حق از بین رفت و در نظر گرفته نشد که میتوان به ازبین رفتن حق کسانی که محصولات چاپی شان برای توزیع آورده بودند نه برای چور و چپاول شدن، حق کتاب و مجله و بروشور که به ناحق زیر پا گردید، حق دانشگاه که یک مکان مقدس علمی است نه مکان چور و چپاول و رفتار ضد فرهنگی و حق خود دانشجو که فردی قابل احترام است اشاره نمود.
بعضی اوقات سوالاتی از خودم میپرسم که جوابش را به درستی نمیدانم. آیا مصروف بودن بیش از حد در کار یا درس یک علامت خوب است یا بد؟ در این اواخر و خصوصا در این یک ماه اخیر شاید بیش از اندازه گرفتار زندگی شده ام که از بسیار کار های مورد علاقه ام عقب مانده ام. یکی از دوست داشتنی ترین کار هایم همانا قرائت قرآن و تمرین داشته های حافظه ام است که در این اواخر از آن هم کم کم دور شده ام. ساعت هفت صبح که از خانه بیرون میروم تا ساعت هشت شب که برمیگردم مصروف کار و درس میباشم. تقریبا یک ماه میشود که در یونسکو کارم را شروع کرده ام. کار کردن در سیستم سازمان ملل و به قول معروف در افغانستان "یو ان" برایم یک تجربه شخصی بسیار مفید است که تا چند مدت پیش برایم یک آرزو بود. و عصر ها هم به دانشگاه آمریکائی میروم. درس هایم هم به شکلی عجیبی پیش میرود. چون زیاد وقت برای درس خواندن پیدا نمیکنم وظایف خانگی را در آخرین دقایق و به قول معروف در دقیقه نود انجام میدهم. شب هم بعد از صرف طعام آنقدراحساس خستگی میکنم که دیگر حوصله درس خواندن نیست.... کار های روزمره در یونسکو و برخورد با آدم های مختلف السلیقه داخلی و خارجی، درس دانشگاه، فشار تحقیق و نوشتن مقاله، همکلاسی های با سلیقه های مختلف، استادانی با طرز دید پیچیده به زندگی، خانواده و پسری که بهش داکتر میگویم، و بالاخره احساس های درونی ام که همیشه از حالت موجود و شیوه ام زندگی ام انتقاد میکند....
بعضی اوقات از خودم میپرسم "امین از زندگی چه میخواهی؟" این مصروفیت زیادی نشانه چیست؟؟؟؟؟
چند روز پیش که صبح به دفتر آمدم بعد از روشن نمودن کولر صدای عجیبی مثل جرقه برق به گوشم خورد، با عجله و اضطراب به اطراف نگاه کردم، دیدم که از لامپ مهتابی این صدا میاید، ولی بعد از خاموش نمودن لامپ متوچه شدم که پلاستیک روی بطری لامپ کمی کنده شده و با قرار گرفتن در مسیر باد کولر صدای مثل جرقه برق تولید میکند. راحت شدم و به کارم ادامه دادم. اگر چه صدای همیشه تو گوشم میپیچید ولی کوشش میکردم که بهش فکر نکنم چون میدانستم که مشکل برق نیست و فقط یک پلاستیک بی اهمیت است که با قرار گرفتن در مسیر باد کولر باعث آن میشود، ولی راستش را بخواهید از دست آن صدا به عذاب بودم ولی فقط کوشش میکردم که بهش فکر نکنم!
یکی از همکاران که به دفترم وارد شد، متوجه صدا گردید و من برایش توضیح دادم که چیزی مهمی نیست- وی با خونسردی گفت "خوب چرا این تکه پلاستیک بی اهمیت را از روی بطری لامپ نمیکنی تا صدایش تو را اذیت نکند". بعد از رفتن همکارم از دفتراز جایم برخواسته و آن تکه پلاستیک را کندم- واه خدا! گوش هایم آرام شد و احساس کردم کار بسیار مهمی را انجام دادم!
نتیجه:
بسیاری از مشکلات زندگی را میشود به سادگی هر چه تمام حل نمود، منتهی ما به جای اینکه به حل مشکل بیاندیشیم از آن فرار میکنیم، و یا فکر میکنیم که بهترین راه حل، فکرنکردن راجع به مشکل است! اگر کمی خود را باور کرده و با جسارت به حل مشکلات فکر و اقدام کنیم، آن وقت دنیا و به خصوص روحیه خود ما تغییر خواهد نمود!
افغان ها میتواند که افتخار کسب کند، و بهتر از دیگران بوده و رقبایش را شکست دهد، اگر میگویید نه، روح الله نیکپا تکواندو کاری که مدال برنز المپیک 2008 بیجنگ را کسب کرد مثال خوبی است. برای اولین بار بعد از گذشت سالها به افغان بودن خود احساس افتخار کردم. وقتی آن صحنه را دیدم که روح الله بعد از شکست دادن حریفش و رسیدن به مدال برنز المپیک گریه میکرد مرا نیز گریه گرفته بود....
جوانانی که به جز یاس و نومیدی ندیده اند، روح الله یک امید تازه معنوی به آنها بخشید، امید به زندگی و امید به تلاش و پیش افتادن از دیگران!
نه تنها در زمینه ورزش در هرزمینه ما میتوانیم که بهترین باشیم، هیچ کس نمیتواند دلیلی بیاورد که افغانی بودن مساوی با نتوانستن است!
از روزیکشنبه 26 اسد ترم جدید دانشگاه آمریکائی شروع شده است. ترم دوم من است که در این دانشگاه درس میخوانم. نسبت به ترم گذشته دانشگاه از نظر کیفی و کمی پیشرفت خوبی نموده است. به گفته مقامات دانشگاه که در جلسه عمومی معارفه با دانشجویان بیان گردید، دانشجویان دوره لیسانس به 180 نفر رسیده است و همین مقدار دانشجو دیگر دوره های مخصوص آمادگی (زبان انگلیسی) برای ورود به جمع دانشجویان لیسانس مشغول به آموزش استند.
جای بسی خوشبختی است که در افغانستان یک نهاد تحصیلات عالی با کیفیت ایجاد گردیده است. برای من زمانی دانشجو شدن یک رویا بود ولی حالا این رویا در یکی از با کیفیت ترین نهاد های تحصیلات عالی در افغانستان و شاید در منطقه به تحقق پیوسته است. نمیدانم، شاید خیلی از کسانی دیگر مثل من اکنون در این دانشگاه درس میخوانند که گذشته سخت را از نظر تحصیلی پشت سرگذرانده اند.
اگر با دید منفی نگاه کنم....در دانشگاه آمریکائی دانشجویان کوشش میکنند که خوب باشند ورقابت کنند. در محدوده درس این رقابت بسیار عالی است، اما گاهی میبینم که یک جو دیگر کم کم در بین دانشجویان فراگیر میشود و آن جو رقابت از انواع دیگر است! لباس شیک و مد روز، موتر های مدرن، لبتاب قیمتی، و دوست از جنس مخالف داشتن! من مخالف آزادی جوان برای پوشش و استفاده از تکنالوژی نیستم- دارند ما که نداریم! اما نباید فراموش کنیم که ما درکجا زندگی میکنیم و وضعیت حاکم در کشور ما چگونه است. فراموش نکنیم که در همین شهر کابل هزاران هزار کودک ومرد زن وجود دارند که با شکم گرسنه شب ها را صبح میکنند! فراموش نکنیم که سرک های ما پر شده از گداها و کسانی که برای یک افغانی التماس میکنند. دانشجویان دانشگاه آمریکائی نباید فراموش کنند که در مقطعی از تاریخ کشور قرار داریم که یک طرف آمریکا است و ارتش ممالک 37 کشور از سرتاسر جهان که کشور ما را با زره پوش ها تسخیر کرده است و در طرف دیگر طالبانی قرار دارد که زاده پلان پیچیده دشمنان و در ظاهر مدعی اسلام و قانون محمدی است.
از نسلی که کشور را به فاجعه کشیدند دیگر انتظاری نمیرود، آنهائی که با احساس جنگیدند و روس را در هم شکستند و آنگاه دشمنان با استفاده از احساس شان کشور خود مان را به نابودی کشید. آنانی که افتخار به بیرون راندن روس از این سرزمین دارند اما میزبان ارتش سر تا پا مسلح ده ها کشور دیگر گردیده اند.
امید به همین دانشجو ها میرود که خوب بیاندیشند وبرای اینده افغانستان خوب تصمیم بگیرند. اما متاسفانه گاهی آدم میبیندکه انقدرجو بعضی دانشجو ها را میگیرد که گویا در محیط دانشگاه از تمام حقایق آن طرف دیوار دانشگاه غافل میشوند!